تبليغاتX
پلنگ صورتی

پلنگ صورتی

..................

 

میگن که یه دزدی شبونه رفت تو یه خونه ای برای دزدی

 

تو یه اتاق چیز هایی پیدا کرد ، چیز هایی که پیدا کرده بود گذاشت تو اتاق اصلی

 

صاحبخونه بیدار شد همه چیزهایی که دزد پیدا کرده بود قایم کرد بعد دوباره خودش را به خواب زد

 

دزد اومد دید هیچی از اونایی که دزدیده بود نیست!!

 

 

دزد!!

 

بعد یه چیزی به ذهنش رسید

 

رو به صاحبخونه کرد و گفت:ای خدا!!!!

 

خودت قضاوت کن ، حالا من دزد هستم یا این((صاحبخونه))

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 19:52 توسط نفس| |
چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام " روکی " ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد .
 کلبه ی ما نه اتاقی داشت ، نه اسباب و اثاثیه ای ، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال که نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سال های پیش شده بود ، بیشتر از همیشه پول گرفتیم .
 یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشان مان داد . همه با چشم های هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم ، حالا که کمی پول داریم ، این هم خیلی خوشگل است . ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم ، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد . 
 آفتاب نزده باید حرکت می کرد ، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود ، یعنی یک روز پیاده روی ، تازه اگر تند راه می رفت .
 سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم ، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم .
 وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ... ، تو همیشه می گفتی من خوشگلم ، واقعاً من خوشگلم !
 بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی می زد با آن صدای کلفتش گفت : آره منم خشنم ، اما جذابم ، نه ؟ 
 نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان ، واقعا چشم هام به تو رفته ها !
 آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشم های ور قلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو این طوری می بندم خیلی بهم میاد !
 با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم . می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش کرده بودم .
 وقتی تصویرم را در آینه دیدم ، یکهو داد زدم : من زشتم ! من زشتم ! بدنم می لرزید ، دلم می خواست آینه را بشکنم ، همین طور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
 - آره عزیزم ، همیشه همین ریختی بودی .
 - اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
 - آره پسرم ، همیشه دوستت داشتم .
 - ولی چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
 - چون تو مال من هستی !
 سال ها از آن قضیه گذشته ، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است . 
 آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری ؟
 و او در جوابم می گوید : بله .
 و وقتی از او می پرسم که چرا دوستم داری ؟
خدا به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 16:27 توسط نفس| |
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي ي تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصي مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردن و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده م ي شد مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد. روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورد ه بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمانبيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را تر كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباييهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟ پرستار پاسخ داد : چون آن مرد  اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:53 توسط نفس| |
عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:28 توسط نفس| |
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:56 توسط نفس| |

با اینکه مدرسه ها شروع شده اما من حتما داستان میزارم حتی اگه کسیم نخونتش

"                               "                             "                           "

 دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود. در آنجا مقابل درواره های بهشت می ایستد ، سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار دارد از فرشته می پرسد : این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟
فرشته پاسخ می دهد: این ساعت ها ساعت های دروغ سنجند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد دروغی بگوید عقربه ساعت یک درجه جلوتر می رود.

دروغ گو گفت : چه جالب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : مادر تزار او حتی یک دروغ هم نگفته ، بنابراین ساعتش ، ه هیچ وجه حرکت نکرده است.
وای باور کردنی نیست خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهم لینکن عقربها ش دوبار تکان خورد.
خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست؟

فرشته پاسخ داد : آن ساعت در اتاق کار سرپرست فرشتگان است ، چون از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط نفس| |
یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود یک زن بود که او هم تنها بود زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود خدا گفت: شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود زن خندید خدا به مرد گفت: به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند آنها خوشحال بودند خدا خوشحال بود یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند خدا خندید و زمین سبز شد خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت خاک خوشبو شد پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت خدا شوق مرد را دید و خندید وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد راست بگویید تا راستگو باشد گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت زمین پر شد ازگلهای رنگارنگ ولابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند خدا همه چیز و همه جا را می دید می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است، تا خیس نشود زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امیدشاخه گلی می کارد دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و پرنده های که.......

خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:42 توسط نفس| |
((يه نفر به يه روانپزشك ميگه شما از كجا ميفهمين يه نفر نياز به بستري شدن داره؟؟؟ميگه ما ميبريمش تو حموم،وان رو پر آب ميكنيم،يه قاشق و يه فنجون و يه سطل هم ميذاريم  جلوش بهش ميگيم آب وانو خالي كنه

سوااااااااااال: حالا به نظر شما آدم سالم چه جوري آب وانو خالي ميكنهههههههههههه؟؟؟؟؟))

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:30 توسط نفس| |
روزي يك ادم زشت و زيبا به هم مي رسند . ادمي كه زيبا بود به ادمي كه زشت بود مي خنده و ميگه : تو از اين قيافه اي كه داري خجالت نمي كشي ؟؟؟
ادم زشته لبخند زيبايي مي زنه و با منطق ميگه : معلومه كه نه . بايد خجالت بكشم ؟؟؟
ميگه : خب نمي دونم ؟!
زشته ميگه : ولي من مي دونم .
زشته ميگه : ميدونستي كه اگه ما ادم هاي زشت تو دنيا نبوديم اصلا زيبايي شما ادم هاي زيبا به چشم نمي يومد ؟؟؟
ادم زيباهه لبخند از چهرش ميره و ميگه : راستش بهش فكر نكرده بودم . ولي انگار حق با تو هست .
ادم زشته با ارامش و لبخند ميگه : شما ادم هاي زيبا مديون دو چيز هستيد . يكي ادم هاي زشت و ديگري خدا .
ميگم خدا چون اين زيبايي را اون بهتون داده و خودتون بدست نياورديد .
زيباهه گفت : منظورت چيه ؟؟؟!!!
زشته گفت : شما چرا به زيبايي خودتون مي نازيد ؟! بهتر نيست به چيزي بنازيد که خودتون بدست مياريد . پس به چيزي بناز كه خودت بدست اوردي نه اينكه كسي بهت داده باشه .
زيباهه گفت : اره درست ميگي . ولي تو كه زشتي به چي مينازي ؟؟؟
گفت : به همين اخلاقي كه دارم . اگه تو زيبا ترين ادم دنيا باشي ولي بد اخلاق و بد دهن و ..... باشي همه ازت دوري مي كنن ولي اگه يك ادم زشت , خوش اخلاق باشه خيلي ها به چهره ي اون توجه نمي کنند و باهاش دست رفاقت مي دن .
زشته ميگه : شما ادم هاي زيبا اونقدر به خودتون مي نازيد و مغرور ميشيد كه همه ازتون متنفر ميشن ولي كسي از ما زشتها توقعي نداره . حتي اگه بد يا خوب باشيم .
پس اوني كه بايد به خودش بنازه ماييم نه شما . زيباهه لبخند ميزنه و در فكر فرو ميره !!!
زشته ميگه : يادت باشه كه مديون چي هستي ؟؟؟ هيچ وقت يادت نره . اگه از يادت رفت ميشه غرور .


نتيجه : به چيزي بنازيد كه خودتون به دست اورديد . هر ادم زشتي بد نيست و هر ادم زيبايي خوب نيست . اين يادتون نره . زشت بودن خجالت اور نيست . كار احمقانه خجالت داره .
سوء استفاده خجالت داره . بد قولي خجالت داره . نامردي , بي وفايي , دروغ , دل شكستن , ابرو بردن , مسخره كردن , بد دهني كردن و ....... خجالت داره . اين يادت باشه .

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:21 توسط نفس| |
دویدم و دویدم، به قلکم رسیدم
زدم اونو شکستم، تا پول بیاد به دستم
هیچ چی نبود تو قلک، به جز یه سوسک کوچک
سوسکه بگم چی کار کرد؟ ترسید و زود فرار کرد
خونه ی اون خراب شد، دلم براش کباب شد
دویدم و دویدم، رفتم برای سوسکه، قلک نو خریدم

برای برداشتن قدمهای بزرک در زندگی حتما از شلوار کردى استفاده کنید

یه اصفهانی یک خوشه انگور را به خانه برد و به زن و فرزندانش هرکدام یک دانه داد. بچه ها گفتند: بابا جان چرا یک دانه؟ مرد جواب داد: عزیزانم! بقیه اش هم همین مزه را می دهد

مثل یه بچه گوریل که موز می دن دستش ذوق کردی! فکر کردی می خوام بگم دلم برات تنگ شده؟
نه جونم! از بی کاری گفتم یه SMS بدم

به جاى ريختن آب پشت سر مسافر، انداختن تف هم كفايت مي كند!
دفتر صرفه جویی سازمان آب

به یوزارسیف گفتن آسنات خوشگل تره یا زلیخا؟ آهی كشید و گفت: سوسانو

برای شادی روح هموسو، 10 بار بگو لعنت بر شاهزاده تسو.
این پیام رو برای 10 نفر بفرست، حتما امشب سوسانو میاد به خوابت

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:25 توسط نفس| |
 به ترکه میگن پسرت رکورد شکونده میگه گه خورده من که پولش رو نمیدم

"                       "                            "                        

 ترکه میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه،

 بهش میگن: چه احساسی داری؟

 میگه: احساس می‌کنم تا کمر رفتم تو بهشت

"                        "                           "                                      

یه روز یه مجلس عزا داری بوده بین ترک ها و لر ها

شیخ می گه : برقها رو خاموش کنید می خوام ببرمتون کربلا

وقتی برقها می یاد می بینن لر ها چمدون به دستن

می پرسن پس ترکها کجان؟ می گن اونا تو ترمینال منتظرن

"                            "                             "

 چهارتا مورچه می رن حموم بعد 2تا میان بیرون

 اگه گفتین اون 2تا چی میشن؟

 می چسبن به صابون

"                        "                               "

 غضنفر رو برق می گیره مامانش می گه

 ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:4 توسط نفس| |
..:: داستانک ::..
  مردی جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد


  برد. زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت:

  " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی

  بی عقلی دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی

  بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال

  بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار

  آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ

  کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک

  آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم.

  با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این

  بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها

  مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

  مرد تبسمی کرد وگفت: " حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره گرد امروز

  صبح مرا دید و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "

  مرد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود .

  در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : " راستی یادم رفت بگویم که دست راست و

  نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود ! "

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:36 توسط نفس| |
 روزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت


  می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و

  به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده

  کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

  چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی

  مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود. زن نگاهی

  غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و

  دوباره به انتظار نشست.

  ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار

  هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما

  می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و

  امیدوارانه به زن نگاه می کرد. زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به

  چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

  خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز

  کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در

  بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش

  درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن

  بست.

  شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل

  نکرده است؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت: "من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به

  خانه ات راه ندادی."

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:32 توسط نفس| |